آنروز که سقف خانه ها چوبی بود
گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود
امروز بنای خانه ها سنگ شده
دلها همه با بنا هماهنگ شده

دريغ است ايران که ويران شود ، کنام پلنگان و شيران شود


مگه میشه به ایران افتخار نکرد؟

بهتر بود بپرسی به کجای ایران افتخار نمی کنی؟

به ذره ذره خاک ایران ، به تک تک ایرانیا به اینکه نژادمون آریایی ،اونم آریایی برتر افتخار می کنم.

به این افتخار میکنم که هیچگاه بت پرست نبودیم .

به کوروش کبیر ، داریوش بزرگ ، خشایار شاه ، کاوه آهنگر ، آرش کمانگیر ، سیاوش ، کیومرث ، رستم، زرتشت و...

منشور حقوق بشر ، منشور پارسوماش ، منشور پرشیا ، منشور شوشیانا ، منشور پاسارگاد ، فروهر همه اینا غرور آفرینه .

به فردوسی، خیام، حضرت حافظ ، مولانا ، سعدی ،عطار ، نظامی ، وحشی بافقی ، ارد بزرگ ،ابوعلی سینا ، ابو ریحان بیرونی ، رازی و...

به پارسه ، خلیج همیشه فارس ، پاسارگاد ، شهر سوخته(مهر گنجینه سر به )، چغازنبیل ، بیستون ، نقش رستم ، تخت سلیمان ، طاق بستان ، کاخ تیسفون(بزرگترین طاق آجری دنیا)و... افتخار می کنم.

به این افتخار می کنم که ما ایرانی ها شادترین مردم دنیا بودیم و پدران ما جشن و پایکوبی رو عبادت می دونستند .

کل جهانیان در مقابل بزرگی ایران و ملتش سرفرود آوردن .

خدایا ...!

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ،

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ...

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ...!

خدایا , خطا از من است , میدانم
از من که سالهاست گفته ام " ایاک نعبد " , اما به دیگران دل
سپرده ام
ازمن که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین ", اما به دیگران تکیه
کرده ام ...
اما تو رهایم نکن ... !!

ادامه نوشته

رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم.  خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آ

Photo: رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم.

خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام ...‎

شیرین بهانه بود  فرهاد تیشه می زد  تا باور نکند  صدای مردمانی را که  در گوشش می خواندند  دوستت ندارد

Photo: شیرین بهانه بود

فرهاد تیشه می زد

تا باور نکند

صدای مردمانی را که

در گوشش می خواندند

دوستت ندارد‎

Photo

زن که بـاشـے ...
عـاشـق شـوے “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـے کـنـنـد !
راسـت مـے گـویـنـد . .
چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه..
“تـو” ..
مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودے

مادر این فرشته اسمانی

مــــــــــــــــــــــادرم پيامبــــــــــــــــــــــري بــــــــــــــــــــــود

با زنبيلــــــــــــــــــــــي پر از مــــــــــــــــــــــعجزه …

يــــــــــــــــــــــادم نمي رود در اولــــــــــــــــــــــين سوزِ زمســــــــــــــــــــــتاني ،

النگويش را به بخــــــــــــــــــــــاري تبديل کــــــــــــــــــــــرد …!!




به افتخـــــــــــــــــــــار همه ی مـــــــــــــــــــــادرای دنیـــــــــــــــــــــا....

رنگ آرزویم این روزها خیلی پریده
تو اگر دستت به آسمان رسید
چند تکه ابر نقاشی کن
تا دل من به ابرها خوش باشد

خداوندا پرسشی دارم؟ رهاکن آسمانت را بیا،اینجاقضاوت کن ببینم درزمین 1مرد پیدامیکنی یانه؟توهم مثه همه،امروزو فردا میکنی یا نه؟بندگانت رااز ننگ آدم بودنو بیهوده فرسودن،مبرا میکنی یا نه؟برای آخرین پرسش قیامت رابگو،مردانه،برپا میکنی یانه؟؟؟؟

*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا
*
*بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *
*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*

پـــــدر ،
هـمیـشه چــــون کـــوه ..
پـشت ِآدم مـی ایـستد ..
و مـی تــــوان بـــا آرامش بـه او تـکیـه کــــرد ...
امّــــا ،
مــی دانـــم ..
مــــادر کـه مــــی رود ..
تــــمـام ِ وجـــود ِ انـــسـان ..
خــــــــــــالــی مـی شــود !!!

Photo

کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!
پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !
.
.
.
ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید !

پاشو ، پاشو ببینم !
یه سری به خودت بزن . . . . . . . از خودت بگو . . .
چند وقت که از خودت خبر نداری؟ کجایی ؟ نیستی؟ کم پیدایی . . . !
یه سر به خودت بزن . . .
بقیه رو ول کن . . . یکمی به خودت فکر کن . . . مگه چقدر زنده ای ؟

اگه تا آخر عمرت هم به این رویه ادامه بدی هیچی تغییر نمیکنه . . . همینه که هست . . . !
پس رهاشون کن ، تا راحت بشی . . . بیا سراغ خودت . . . یه سری به خودت بزن . . .
کی بهتر از خودت؟ کی بهتر از تو، تو رو میفهمه
تنهایی ؟؟؟ . . . پُر شو ! از درون پُر شو . . . !

اونقدر پُر که همه ی جای خالی ها رو بگیره و دیگه خلع ای نباشه . . . نگرد دنبال کسی که با اون کامل بشی . . . خودت یک تنه کامل باش !
وقتی سعی کردی کامل بشی و روی پای خودت بایستی . . . چیزی یا کسی رو که میخوای بدستش میاری . . .
همین حالا پاشو . . . پاشو ! یه سری به خودت بزن . . . خیلی وقته که خودتو تنها گذاشته بودی . . .
پاشو دوست من ، پاشو . .

صدقه کمکی به فقیران نمیکند بلکه برای آرام کردن وجدان خودمان است. آنها نه به صدقه که به عدالت نیازمند

من دیگر دلم قلبم تنم جایی برای شکستن ندره آی عابر مراقب باش پایت رو کجا میذاری

من دیگر

دلم

قلبم

. . . تنم

جایی برای شکستن ندارد

آی عابر

مراقب باش

ببین پایت را کجا میگذاری . . . !

بدترین قسمت زندگی
جایی است که
نه حق خواستن داری
نه توانایی فراموش کردن!!!

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ......

یادگاری

3y4faemkm7htxpic2za.jpg



من خواب دیده ام که کسی میآید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی  که خواب نبودم دیده ام

کسی میآید

کسی میآید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی

نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سیدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما

مال اوست نمیترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدایش میکند

یا قاضی القضات است 

یا حاجت الحاجات است 

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد

و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

و من چقدر دلم میخواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها

بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ .....

چقدر دور میدان چرخیدن  خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر سینمای فردین خوبست

و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم  میآید

و من چقدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

 

 

چرا من اینهمه کوچک هستم

 که در خیابانها گم میشوم 

چرا پدر که اینهمه کوچک نیست

و در خیابانها گم نمیشود

کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضشان هم خونیست

و تخت کفشهاشان هم خونیست

چرا کاری نمیکنند

چرا کاری نمیکنند

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط باید

در خواب ، خواب ببیند

 

 

من پله های  یشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام .

 

 

کسی میآید

کسی میآید

کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدایش با ماست

 

 

کسی که آمدنش  را

نمیشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای  کهنه ی  یحیی بچه کرده است

و روز به  روز

 بزرگ  میشود،  بزرگ میشود

کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ

گلهای اطلسی

 

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید

و سفره را میندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت میکند

و سهم ما را میدهد

من خواب دیده ام ...

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد






گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد

و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...

گفتند :

حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است

و این آب فایده ای ندارد

گفت :

شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،

اما آن هنگام که خداوند می پرسد :

زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدم :

هر آنچه از من بر می آمد !!!!!