زن که باشي ترس هاي کوچکي داري!
از کوچه هاي بلند،
از غروب هاي خلوت و از خيابان هاي بدون عابر مي ترسي!
از صداي موتورسيکلت ها و دوچرخه هايي که بي هدف در کوچه پس کوچه ها مي چرخند، مي ترسي!
از بوق ماشين هايي که ظهرهاي گرم تابستان جلوي پاهايت ترمز مي کنند
...
و تو فقط چهره ي آدم هايي را مي بيني که در چشم هايشان حس نوع دوستي موج مي زند....!
زن که باشي ترس هاي کوچکي داري ،
به بزرگي همه بي عدالتي هايي که به جرم زنانگي محکومت مي کنند
و هميشه اين تويي که مقصري ...
کــاش گـاهـی مـرد بــودم...میشــد شـادی ام را بـه کوچـه ها بریزم..
بـــا صـدای بلـند از تـه دلــم بخنــدم..

وهیچ مـاشینی برای سوار کردنـم تـرمز نکند..
مــن از زن بــودنـم در این سـرزمیـن گــاهــی سخــت گلـــه دارم.





کاش یکی بود ...
که فقط با یکی بود

خدايا كسي را كه قسمت كسی ديگرست .. سر راهمان قرار نده .. تا شبهاي دلتنگيش براي ما باشد... و روزهاي خوشش براي ديگري